ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

تحویل سال 94

1394/5/3 14:11
نویسنده : مامان سحر
233 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام دختر قشنگم...
کم کم داریم به لحظه تحویل سال 94نزدیک میشیم...
لحظه تحویل سال ساعت 2 و 15 دقیقه و 11ثانیه بود..امسال قراره که از خدا بهترین عیدی همه ی عمرمون رو بگیریم...
لحظه تحویل سال من یه حس دوگانه داشتم...از طرفی خوشحالم و از یه طرف هم ناراحت...

سال 93به خوبی و خوشی سپری شد و سال جدید تو راهه و قراره با اومدنش یه عضو جدید هم به خانواده مون اضافه کنه... سفر دو نفره ما به خوبی و سلامتی طی شده و دیگه آخرای راه هستیم عزیزم..همه ی اینا باعث خوشحالیه....ولی وقتی به این فکر میکنم که قراره تا 6
روز دیگه وجود نازنینت رو ازم جدا کنن قلبم آتیش میگیره...


منو تو 9 ماه با هم بودیم...9ماهی که سختی ها و شیرینی های خودش رو داشت...از روزهای اول سفر گرفته که با تهوع و دل درد و سرگیجه شروع شد تا روزهای میانی سفر که با تکون های قشنگت غوغایی تو دلم به پا میکردی و بهترین حس دنیا رو بهم هدیه میدادی و روزهای آخر که نفس تنگی و پا درد و کمر درد به سراغم اومده بود، همه و همه جزو بهترین و زیباترین روزها و ماه های عمرم بود...روزهایی که دیگه تکرار شدنی نیست...خلوت دو نفره ای که تا چند روز آینده بیشتر دووم نداره... 

دو تایی غذا خوردیم....دوتایی خوابیدیم...دو تایی راه رفتیم...دو تایی صحبت کردیم...ولی خوب میدونم که دوای این دلتنگی چیه!!! من تنها به در آغوش گرفتن و لمس دست های کوچیکت و بوسیدن روی ماهت دلخوشم...6روز دیگه میتونم لمست کنم....غرق در بوست کنم...صدای خنده های قشنگت رو بشنوم...راه رفتنت رو ببینم...حرف زدنت رو...یادآوری همه ی اینا منو به پایان این سفر دلگرم میکنه...
من و بابایی تا لحظه تحویل سال بدو بدو داشتیم....
7-8ساعت مونده به تحویل رفتیم فروشگاه شهروند برای خرید...وقتی،برگشتیم ساعت 7شب بود...من و بابا تند تند وسایل رو جابه جا کردیم...بعدش من رفتم حمام تا برای تحویل سال ترگل و ورگل بشم...ساعت 11شب شام خوردیم...بعدش بابایی رفت تا قبل تحویل سال یکم استراحت کنه و گفت که لحظه سال تحویل بیدارش کنم...
ولی من خوابم نبرد و مشغول تماشای تلوزیون شدم...
ساعت 2 بابا رو بیدار کردم...هر دو حاظر شدیم و سر سفره نشستیم....
من مشغول خوندن قرآن شدم...لحظه تحویل سال فقط برای سلامتی عزیزانم دعا کردم...برای سلامتی شما دختر نازم....
سلامتی بابایی که برام از هر کسی و هر چیزی تو دنیا عزیزتره....
سلامتی خانواده خودم و خانواده بابایی...خلاصه سلامتی همه ی دوستان و آشنایان...
سال که تحویل شد نوبت روبوسی و تبریکات لازمه و عکس بازی و از همه مهمتر عییییدی بووود...
البته امسال عیدی یه جانبه بود و فقط از طرف بابا بود...من بخاطر شرایط خاصم نتونستم برای بابایی عیدی بگیریم...
البته به قول بابا من قرار بود تا 6 روز دیگه بهترین عیدی رو بهش بدم....مگه بهتراز یه دخمل ناز و خوشگل عیدی دیگه ای هم داریم؟؟!!
البته شما یه عیدی از جانب خدایی...و من فقط واسطه هستم عزیزکم....
بابایی هم که طبق روال هر سال خشکه با هام حساب کرد...دستش درد نکنه....
خدایا بابت همه چیز شکررر...
دختر کوچولوی مامان عید شما هم مبارک....
ایشالا سال بعد با هم عید روجشن میگیریم و عکس های قشنگت رو میزارم تو وبلاگت...

پسندها (1)

نظرات (0)